background: #ffffff; scrollbar-face-color:ffffff; scrollbar-track-color:000000; scrollbar-arrow-color:000000; scrollbar-3dlight-color:#000000; scrollbar-highlight-color:#000000; scrollbar-darkshadow-color:#000000; scrollbar-shadow-color:#000000; } و تنها آغوشت اندکــ جایست بـراے مردن
و اندکــ جاییست بـراے گریـسـتـن

سگ ازناتوانی وترس ازتنهایی باوفاشد،وگرنه سگ کجاو وفا کجا!خوشا گرگ بودن و ازگرسنگی مردن ولی تن به خفت قلاده ندادن. ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥِ ﺟﻨﮕــَـﻠَﻨﺪ ! ﻭ ﺑﺒﺮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥِ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ! ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩَ ﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭِ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﯿـــﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﭙَﺮﻧﺪ ! ﻭﻟــﯽ " گرگ" ﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ! ﺑﺮﺍﯼِﮐــَــﺴﯽ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭ . . ﻫﻤـــﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ " گرگ" " ﺣُــﮑﻤﺶ " "ﻣـــــــَـــــﺮﮒ " ﺍﺳﺖ.....
+ یکشنبه 12 مرداد1393| 10:3|Secret| |

گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده دست بکشد و رها کند و قبول کند که جنگیدن بس است … گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید روزگار خودی نشان بدهد و همه چی دست به دست هم دهد تا اوضاع رقم بخورد و تو ساکت و سرد تنها ورق بخوری

+ چهارشنبه 11 تیر1393| 10:34|Secret| |

آدم گاهی میخواهد حرف بزند اما نمیداند با چه کسی پس لال می شود ، خفه می شود وقتی که هرکه هست نمیفهمدت و هرکه “میفهمدت” نیست !
+ سه شنبه 20 خرداد1393| 11:4|Secret| |

بعد از مدتها فیس بوکمو سر و سامان دادم هرکس که دوست داشت masoomeh safarzadeh  را در صفحه فیس بوک سرچ کنه و منو اد کنه

+ یکشنبه 18 خرداد1393| 18:43|Secret| |

خیالت راحت باشد، چیزی نشده یک شکست عاطفی ساده دوستش داشتم،دوستم داشت دوسش دارم،دیگر دوستم ندارد مانده ام،رفته

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

+ پنجشنبه 8 خرداد1393| 20:0|Secret| |

سلام و عرض ادب خدمت همه ی دوستان من بعد از مدتها برگشتم که یک سر و سامانی به وبلاگم بدم اما نمیدونم به چه صورت هرکس دوست داره و براش مقدوره به من کمک فکری بده ممنون میشم. فعلا قالبشو عوض کردم تا بعد
+ چهارشنبه 7 خرداد1393| 10:38|Secret| |

سلام به همه چند وقت پیش یکی از آشناهامون از من خواست که یه خانم مطلقه عفیفه برای صیغه پیدا کنم و همین باعث شد تا من در مورد این مسئله تحقیق کنم وقتی تو اینترنت چندتا مطلب خوندم فهمیدم که ای داد بیداد چقدر با تفکرات من فرق داره هیچ وقت فکر نمی کردم که بدون عده نگه داشتن هم بشه صیغه شد اونم در یک روز با 20 نفر. هرچی فکر میکنم می بینم این همان تن فروشیه که با گفتن ی جمله عربی اسمشو عوض کردیم در قدیم به این امر میگفتن دلالی محبت. خیلی شوکه شدم اما یه سری مؤسسات هم هستند که از آب گل آلود ماهی میگیرن و به ازای هر زن صیغه ای 40هزار تومان کاسب می شوند اگه در روز 20نفر هم مراجعه کنند می شه روزی 800هزار تومان کامنتا را که می خوندم 80 درصد انتقادی بود 20 درصد باقی هم طرفداری کرده بودند شما هم اگر نظرتان را اعلام کنید ممنون میشم.
+ شنبه 27 مهر1392| 16:5|Secret| |

این روزا عجیب دچار روزمرگی شدم خیلی کم از خانه بیرون میرم و جز برای ناهار و شام ورفع حاجت ازاتاقم بیرون نمیرم یا خوابم یا تو دنیای مجازی این روزا فقط می خوابم که بیدار نباشم که ثانیه های کشدار را حس نکنم همه چیز سریع داره اتفاق می افته کاش دلیل طرد شدنم را می فهمیدم.
+ سه شنبه 16 مهر1392| 23:37|Secret| |

سر را ز خاك حجره اگر بر نداشتي تو رو به قبله بودي و خواهر نداشتي خواهر نداشتي كه اگر بود ميشكست وقتي كه بال ميزدي و پر نداشتي وقتي كه زهر بر جگرت چنگ ميكشيد جز يا حسين ناله ي ديگر نداشتي ختمي گرفته اند برايت كبوتران لبخند ميزدند و تو باور نداشتي تو تشنه كام و آب زمين ريخت قاتلت چشمت به آب بود و از آن بر نداشتي كف ميزدند دور و برت تا كه جان دهي كف ميزدند و تاب به پيكر نداشتي كف ميزدند وليكن به روي دست دست ز تن جداي برادر نداشتي شكر خدا كه پيرهني بود بر تنت يا زير نيزه ها تن بي سر نداشتي شكر خدا كه لحظه ي از هوش رفتنت خواهر نداشتي،غم معجر نداشتي پ.ن شهادت مظلومانه حضرت جواد الائمه تسلیت باد
+ یکشنبه 14 مهر1392| 6:19|Secret| |

شبی که انسان حقیقت را کشف می کند،برایش شب شومی است مانند شبی که مردی فهمید زنش با دیگری رابطه دارد.مانند شبی که پسری فهمید عشقش فاحشه است.مانند شبی که کودکی فهمید مادرش برای شام شب تن فروشی کرده.مانند شبی که زنی شوهرش را روی دیگر زنی دید.مانند شبی که دختری فهمید بازیچه دست پسری بوده.مانند شبی که پسر فهمید دیگر پدر ندارد.
+ جمعه 29 شهریور1392| 20:5|Secret| |

تن زنانه ام بوی تهمت های مردان فاحشه نمای شهرمان را میدهدلبهایت را به لبهای هرزه من آلوده نکن!دستهای ظریفم را ببین بوی گس شهوت میدهند چشمهایم سکوتـــــ
+ جمعه 29 شهریور1392| 16:39|Secret| |

دنبال مخاطب خاص نوشته هایم نباشید...
ارزش خاص بودن رانداشت......
نوشته هایم برای مخاطبی است که دیگرخاص نیست...
10:01
+ سه شنبه 17 اردیبهشت1392| 20:24|Secret| |

عازم یک سفرم سفری بی همراه تا ته تنهایی محض

با سلام خدا را شاکرم که سال جدید را در حرم امام رئوف شروع می کنم پیشاپش سال جدید را به همه ی دوستان تبریک می گم و سالی همراه با موفقیت را برای همه آرزومندم

+ سه شنبه 29 اسفند1391| 19:2|Secret| |

نگویم می میرم.من با بغض هایم همبسترم.اینگونه درد هایم را با جماعتی به اشتراک می گذارم تا بدانند که آزادگی در زجرنوشته های معلمی بود که غریبانه در زندانی با بلندگوهایی سرشار از مرثیه و نوحه به دار کشیده شد و ما خوابیم...آزادگی در عصیان وبلاگ نویس گمنامی بود که در بازداشتگاه فتا جانش را سلاخی کردند.راستی در هنگامه ی گوسفندکشان خیابانی و انباشته شدن شکم هاتان از خوراک های مقدس محرم ،اگر پا داد پیکی بزنید به سلامتی نسرین ستوده و انبوهی از همبندان بی کسش که هنوز در بندند.

ما چقدر خسته ایم نه؟!!!

+ یکشنبه 5 آذر1391| 21:43|Secret| |

زمانه ی عجیبی است!

برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

میدانی چرا؟!

امام ِگذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

اما امام ِحاضر را باید فرمان ببرند.

وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...


پی نوشت:

امام صادق علیه السلام فرمودند:

هر وقت به یاد سید الشهدا افتادید سه مرتبه بگویید:

صلی الله علیک یا أبا عبدالله

تا خداوند ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را به شما بدهد!

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
+ چهارشنبه 24 آبان1391| 20:27|Secret| |

این درد نوشته ها
نه دل نشین اند نه زیبا
این ها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان غایب است
+ جمعه 14 مهر1391| 22:55|Secret| |

نـگاه کن زمـــــان اینجا چه وزنـــــی دارد

و ماهیــــان چگونه گوشتــ های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

+ دوشنبه 1 اسفند1390| 17:41|Secret| |

حماقتــــ يعنـــــــــــــــــي من چه ســاده لـوحـانـه پـايــه شــده بــودم بــراي خيالتــــ كـه تختــــ شـود تـا بـا هر كـه دلتـــــ خواستــ رويش هرزه گي را معنــا كنــي
برچسب‌ها: هرزگی
+ جمعه 21 بهمن1390| 1:40|Secret| |

وقتی میرفتم خودم را در چشمانت جا گذاشتم!

پنداشتی برای پس گرفتن خودم هم شده باز گردم!

اما من!

برای دوباره ندیدن چشمانت خودم را فراموش کردم...!

+ چهارشنبه 5 بهمن1390| 14:59|Secret| |

حوصله ات که سر می رود ؛ با دلـــــــــــــم بازی نکن ، من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام

+ چهارشنبه 21 دی1390| 17:18|Secret| |

درست يك روز است كه يكديگر را ترك كرده ايم…

ولي بي تو لحظه ها آن قدر دير مي گذرند

كه مي خواهم فردا…

سالگرد جداييمان را جشن بگيرم !
+ شنبه 19 شهریور1390| 20:46|Secret| |

خوب که فکر میکنم آن روزها هم هیچ چیزمان به هم نمی خورد...! درست مثل که هیچ چیزمان به هم نمیخورد! مگر حالمان از هم.....!!!
+ دوشنبه 14 شهریور1390| 20:53|Secret| |

ای جماعت من دیگه حوصله ندارم       به خوب امید و از بد گله ندارمممممم

 

+ شنبه 5 شهریور1390| 20:33|Secret|

” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “

چـه جمـلـه ای !

پــــُر از کـلیـشه ...

پـــُـر از تـهـوع ...

جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :

” ســرد اسـت “...

یـخ نمـی کنـی ...

حـس نـمی کنـی ...

کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه

چـه سرمایـی را گـذرانـدم ...


پ.ن:حرفهائی هستند که اگر نگویی می میری* اگر بگویی می میرند !* تا ابد در دلت می مانند * و با تو زندگی میکنند* بی آنکه گفته شوند . . .


 

+ یکشنبه 19 تیر1390| 1:36|Secret| |

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان. من از شنبه به مدت یک هفته راهی مشهد مقدس هستم . لذا به خاطر این مسئله و فشار کاریم شاید یه مدت کوتاه نتونم آپ کنم از همه ی دوستانی که تا به امروز منو با حضور گرم و صمیمی شان تنها نگذاشتند ممنونم و از کلیه کسانی هم که موجب آزرده خاطر شدنشان شدم عذز خواهی می کنم. من قبل از رفتنم یه سری خونه تکونی توی وبلاگم انجام دادم و یه سری نکته لازم که یاد آوری کنم.

1- نویسنده دوم وبلاگ بنا به دلایل شخصی حذف شد. که البته خیلی وقت پیش این امر مد نظرم بود اما فرصت نمی کردم که انجام بدم.

2-لینک وبلاگ کلیه عزیزانی که سایشون سنگین شده و سر نمی زنند از قسمت پیوندهای وبلاگ حذف شد . دوستان در نظر داشته باشند من از رابطه یک طرف اصلا خوشم نمیاد و خودمو در معذورات اخلاقی قرار نمی دم.

3-دوستان در صورت تمایل کامنت بذارید وقتی برگشتم حتما سر می زنم و نظرات را تایید می کنم.

4- من تقریبا هرشب آنلاین هستم (البته بجز این مدت که نیستم)و در صورت تمایل می تونید آیدی من(Mehraneh_f64)را در یاهو مسنجر add کنید.

زنده باد ایران و ایرانی


+ دوشنبه 30 خرداد1390| 17:53|Secret|


یکــ " فنجان خالی "

را کـ ه نگاه میکنم

گلـویم بـ ه خاطر چای هایی   

که با تو نخورده ام چقدر می سوزد ...

+ جمعه 27 خرداد1390| 3:58|Secret| |

بالاخره یکـــ روز...

تمام شناسنامـ ه هاے دنیا را پاره خواهم کرد!

وقتی نام " او " به عنوان " همــســر "

در شناسنامــ ه توستـــ...

شناسنامــ ه بے رحم تــرین کاغذ پاره ے دنیاستــــ...

مـے دانے...

شناسنامـــ ه...چیز کثیفی ستـــ!!

بیزارم از این شناسنامــ ه هاے دو به هم زن !

 

+ پنجشنبه 19 خرداد1390| 18:33|Secret| |

آدم هـ ــا بر دو قسم اند….

یا مادر زادی گرگــ به دنیا می آیند و یا بره متولد می شوند!!

گرگـــ ها همیشــ ه گرگـــ می مانند ولی بره ها یا در نهایتــ تبدیل به گوسفندی تمام

عیـار می شوند و یا یاد می گـیرند چگونه گرگــ شوند!

قسمتـــ جالبــ ماجرا اینجاستــ کــ ه :

گرگـــ ِ ” بره زاده “حریص تر وخون ریز تر از گرگــ ِ ” گرگـــ زاده ” است،

زیرا که او از روی حقـــــــارت وکینـــــــه ونفـــــــــــرت می درد اما

گرگــ “گرگـــ زاده” تنها به حکــــــــــــــــــم

عـــــــــــــــــــــــــادت!!!


پی نوشتــ :تو از کدوم دسته آدمایی گرگــ زاده یا گرگــ بره زاده؟

تو این ۳ سال من یاد گرفتم گرگــ باشم. البته از دسته دوم گرگــ بره زاده قبلا هم گفتم شاید این چند باری که اومدی تو وبلاگم دیده باشی توی یکی از پستام نوشتم نماد عشق برای من گرگـ است گرگی که رام و اهلی نمی شود. درست مثل تو . هیچ وقت نفهمیدم واسه چی از گرگــ و کلاغ خوشت میاد. با شناختی که ازت دارم می دونم دلیل منطقی واسه علاقت داری.

 

 

+ پنجشنبه 5 خرداد1390| 17:55|Secret| |

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

 این روزها گویی از کنار لحظه ها می گذرم

 بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

 که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

 درباره همه چیز میتوانم بنویسم

 و لی نمی دانم

 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آن وقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

 حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

+ سه شنبه 27 اردیبهشت1390| 12:58|Secret| |

می دانی هر چیزی تاریخ مصرفی دارد. باید پـذیرفــتــــ، بعضی چیزها جـاودانـ ه نیستند. احـسـاسـاتــــ هم . احسـاسـاتــــ من هـم. مـــن هـم شاید.

این را از ابتدا می دانستم  و همیشه  از هر چیز که تضمین می داد و تضمین می گــرفـتــ رو گــردانــ بــودمـ. شـاید اما خیلی وقت نیست که یاد گرفته ام که هر چیز تــازه در دستم بگیرم و چراغ را روشن کنم و بچرخانمش و به آن نگاه کنم به تــاریــخ مـصـرفـش. شاید همین است. من هستم و دنیایی کـــه در اطــرافم رو بــه زوالـــ می رود. روز بـه روز..... 

+ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390| 20:50|Secret| |