بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.
و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.
و خود را مي نگرم.
و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،
اين سوال همواره در بيش نظرم پديدار است،
و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر،
كه تو اينجا جه مي كني؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس مي كنم،
كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد،
همين و همين
به مادرم گفتم: دیگر تمام شد ...
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ...
باید برای روزنامه،
تسلیتی بفرستیم...*
فروغ فرخزاد...
آنگاه که دلتنگی های خود را باید
به عادت بخت
بر شانه های دل خود
به این سو و آن سو کشید !..
آیا جز این است
که صبر
زیباترین نقش برنشسته بر جبین دل است ،
آنگاه
که واژه های انتظار را برمی شمارد ؟..
من دوست می دارم
و چه دوست می دارم
مردمان دلتنگی های خود را
بر مداری از
گردش شب و روز ...
این زمین، در رهگذار تند باد های آوارگی تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود
گسست. اگر گفته بودی: بمان! می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی برو! می
دانستم که باید بروم. اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام واگر بروم نمی
دانم که چرا رفته ام. چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید برود یا باید بماند و
من اکنون میان این دو نقیض بیچاره ام. کسی که عشق رهایش می کند بودنی است
که نمی داند چگونه باید باشد و چه دردیست بلا تکلیفی میان «وجود» و«عدم»؟
جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است کسی که با «خود» نیز
نیست!چه تنهایی سختی!َ
اندک اندک بودنم رنگ می باخت و زیستنم آن رادر اعماق فراموشی می برد و
محو می کرد ومن رفته رفته می شدم مجموعه ای در هم آنچه زیستن اقتضا می
کند! اما هر گاه لحظه ای بیکار می مانم خاطره ی او در من بیدار می شود و بی
تابم می کند. خودم را در قلب زندگی فرو می برم تا از یادش ببرم؛ کار فراموشی
خوبی است. رنج ها وشوق ها وحساسیت ها ی زندگی تحذیر هایی است که «رنج
بودن» را از یاد می برد آرام می کند کوشیدن، فکر کردن، خواندن و فرا گرفتن و
از همه خوبتر برای من نوشتن مسکن های خوبی بودند. ننویسندگی!این دشوارترین
کار، هولناک ترین فاجعه ی زندگی من بود او را یاد من می آورد و چنان دیوانه
وار حلقومم را می فشرد که احساس مرگ می کردم. اما کارها باز بر سرم می
ریختند و گریبانم را از دستم رها می کردند و باز سرم گرم می شد، نه بند می شد
و این چنین زندگی می کردم! نه این چنین روز مرگی می کردم وشب مرگی، هفته
مرگی و ماه مرگی، سال مرگی وجوان مرگی و قصدم این که این چنین عمر مرگی
کنم.
آه! نمی خواهم، من دیگر نمی توانم تحمل کنم
چقدر از تو دورم!چه رنج آور است خاطراتی
که از تو دارم! چه آزادی آسوده ای را
احساس می کنم هر گاه که می بینم فراموشت
کرده ام هرگز یادم نکن! چه آسوده گی و
آزادی آرام و پاکی است در دوری از تو
دیگر نزدیکم میا! من آن نی خشکم بر لب
های ناپیدایی که قصه ی فراق را مدام در
من می دمد و خاطره ای از روزگار وصل خویش
از عمق دور و مجهول درون خاموشم،آشنا و
شور انگیز سر بر می دارد و جان سرد
وغمگینم را، گرم و شاد در آغوش می فشرد
بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و
بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل سنگدل سنگدل این
زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا نازنینا نازنینا ما به ناز تو
جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان
ناز کن با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من در شگفتم من
نمی پاشد ز هم دنیا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا
بی مونس و تنها چرا؟
«استاد شهریار»
چه زود گذشت دوران خوب چه زود گذشت لحظه های خندیدن
چه زود گذشت ............
نمیخوام ناراحت ببینمت(جوجوي من)
ميخوام ببينمت يه روزي دوباره بهت بگم با اشاره ،زدي زير قولات اشكالي نداره
منو تو مي بينيم همديگرو يه روزي دوباره،تو جايي كه مكان و زمان معنايي نداره
بی خیال
سلام دوست من که اومدي مي دونم طولاني نوشتم ولي تا آخرش بخون چون آخريشه
درست همون زمانی که برای من اوج بود به زمین نشستم شکسته شدم و یک سال عقب موندم از
زندگی
می خوام برم وقتی که جبران کردم برگردم
می خوام برم تا اونجا که دوریی ها ناخوشم نکنه اونقدر قوی بشم که بدونم چی شده که
من وجود دارم که چرا می خوام زنده باشم درسته امروز مثل مرده ها زندگی می کنم
من تاریک تاریکم می خوام به روشنایی ها برم می خوام برای خودم باشم
می خوام یاد بگیرم که می تونم از کسی تنفر داشته باشم
می خوام تنها باشم و تنها به کسی اهمیت بدم که صادق باشه
می خوام از صفر شروع کنم خیال کن من ساده ام
و من ساده ام اما نه اونقدر که تو بفهمی دنیام چه شکلیه
هیچ کس نمی دونه دنیای من چه شکلیه جز منو خدا
هر وقت می خوام بگم هیچ کس نمی دونه می دونم که اشتباه می کنم همیشه حداقل یک نفر
همه چیو می دونه شاید ناخودآگاه آدم هم بدونه
من وقتی میام که خودم باشم، يه روز فكر مي كردم با نوشتن سبكتر مي شم،خالي مي شم
ولي نشدم شايد نخواستم بشم.
ديگه انتظار بسه، من ديگه منتظر نيستم
خسته شدم،خيلي زياد تو اين مدت به اندازه ي سالهايي كه زندگي كردم سختي كشيدم
نمیخوام درد باشم واسه ..........
برای همين نوشتن رو مي ذارم كنار،چون نوشتنم آرومم نميكنه،نه نميكنه
سکوت در کنار تو
هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از
سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود
را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن
نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که
هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام
شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......
آري مرحم آن رفتن است و من مي روم برای هميشه
دیگه تصمیم رو گرفتم
شاید گذر زمان همه چی رو حل کنه و من و از این عذاب نجات بده
فقط به خدا پناه می برم
یک روز، آتش شدم ... و یک روز دیگرآب...
زمانی چون باد ، پیچیدم به دور خود... بی خود از خودی و خود...
لحظه اي غرقه گشتم ، در نور ... از سایه ام هیچ بر جای نماند...
که هر چه بود، فنا در او گشته بود و همین...
آن روزها...
این روزها...
روزهایی دگر...
اگر باشد...
اگر باشم...
نه آتشم و نه باد ،نه آب و نه جزئی از نور...
که
اگر باشد...
و
اگر باشم...
تنها خزیده به کنجی خواهم بود ، آرام و خاموش... آرام تر از آرامش پس از طوفان...
بی صدا تر از آبی راکد. و صدها سخن مانده در دل ...
و
سه نقطه...
نیشت رو ببند. من میگم من، شما نخند. نگفتم ما که بهت برنخوره. همة ما اینطور زندگی میکنیم
یا حداقل ماهایی که یه بار از دام جستیم. هر حرکت هر اشاره میتونه همون چیزی باشه که باعث دردسر و آزاره. باید یکی باشه که لازم نشه من بگم خودش بفهمه حالا یکی نمیپرسه: شما از اینی که هستی چه خیری دیدی؟ چقدر باهاش خندیدی؟ چقدر رقصیدی و شادی رو از اعماق وجودت تجربه کردی؟
حالا تازه باید یکی رو پیدا کنم تا این منه چند هزار من رو هم دوست داشته باشه. هم خودش دوست داشتنی باشه و یا شاید همون انسان کامل
به هر حال هر کی که هست منو ناراحت نکنه
در نتیجه هزارههای بعدی هم چشمم در بیاد وقتی هزار بار هزاربار دلم خواسته بگم: دوستت دارم و نگفتم
دستم رفت که بنویسم و کشیدم
خب معلومه پس من چی؟
چرا همه یه چیزی میگن که من نمیفهمم؟ کاش فقط یک حرف واحد رو
نمیفهمیدم. هر کسی برای خودش حرفی میزنه
در نتیجه یه عالم حرف هست که من نمیفهممش. بخصوص در این مورد معروف، عشق
همه سرها به آسمون و تا حس میکنن منظورت عشق زمینیست، کم مونده تف و
لعنت کنن که، آقا عشق فقط عشق اولی
خب پدر آمرزها من تا اونی که ازلی بود تا اینی که شدم هزاران هزار فاصله دارم.
تا عاشق نشم نمیتونم بفهمم
من تا عاشق نشم بلد نمیشم چطور از منم بهخاطر دیگری بگذرم و از من عبور کنم
و به اوی معروف بپیوندم
هنوز خودخواهم، هنوز دنبال مالکیت یا هنوز حسودم و هزارتای دیگه امثال اینها
که بین من تا منه ازلی فاصله انداخته و در نتیجه انسان خدایی جا با شعاری عوض
کرده که تا انالحق فاصلهای از اینجا تا بیگبنگ داره
حالا باز بگو عشق الهی
بابا سن رفته بالا، حس که عوض نمیشه که خجالتت بشه به عشق فکر کنی؟
پس اومدیم زمین که چه کنیم؟
خب اون خدا دید همتا نداره که عاشقش بشه، مجبور شد در ما به زندگی بیاد تا
عشق را تجربه کنه
تو قبل از همه اون خدای درونت رو محروم میکنی بعد خودت رو
انسان اگر عاشق نباشه پس چی باشه؟
یک زندگی
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست |
|
چرا دنیا پره از حادثه های وارونه |
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبیست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو


